تبلیغات
ذهن سفید
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ

لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

دوشنبه 12 شهریور 1386
و اما پاییز...

نفس عمیقی میکشم،

وجودم رو پر از عطر خوشایندی میکنم که این روزها در فضا احساس میشه.

یکبار دیگه...

بوی مدرسه...

بوی کتاب نو...

بوی لوازم تحریرهای رنگی...

بوی شیطونی ها...

بوی بارون

بوی ابر

*
*
*

و بوی پاییز...

خاطره ی12 سال مدرسه رفتن رو یکجا سر میکشم،

اول ابتدایی تا..............................................

هر سال ،همین موقع،حسی رو داشتم که الان دارم.

حس قشنگیه...

***************************

زیبا ترین فصل خدا داره از راه میرسه...

حواستون هست؟

TinyPic image

نوشته شده توسط سمیه عسگری ساعت 07:09 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در دوشنبه 12 شهریور 1386 و ساعت 11:09 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 3 شهریور 1386
راه...

پیش رویم دو راه بود

راه کمتر پیموده را بر گزیدم

و تنها فرق ماجرا همین بود...

************************

و این حقیقتی ست بی چون و چرا...

و همان جمله ی مشهورعارف ایرانی((ملا صدرا))،

که میگوید:

((به تعداد انسانهای روی زمین ،راه وجود دارد برای رسیدن به خدا))

*

*

کاش بیشتر بیاندیشیم...

کاش بدانیم روح خدا در ماست...

و کاش به جای راه رفته ی دیگران،

راه خود را بیابیم...

TinyPic image

نوشته شده توسط سمیه عسگری ساعت 03:08 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در یکشنبه 4 شهریور 1386 و ساعت 07:08 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

سه شنبه 16 مرداد 1386
کوچ

سلام

این شعر جدیدمه

خوشحال میشم نظرتون رو بدونم.

****************************

آه...

من دیشب تمام هستی خود را در یک ورق پاره ریختم و سوختم!

من نیم نگاهی گذرا را که از که از آن سو می گذشت،

دیدم و به خاطر سپردم...

شاید آن آخرین نگاه همان اولین نگاه بود،

نمیدانم چه میگویم...

شاید آن روز که خاکسترم را در سلول های هوا جاری ساختند

کسی مرا بیابد...

و بداند تمام نا گفته های مرا،

و سر بردارد از رازی که خود ندانستم چیست!!

شاید و فقط شاید...

نمیدانم چه میگویم...

نمیدانم چه میخواهم...

من فقط میدانم،

که به یک کوچ ابدی محتاجم

باید بروم...

 TinyPic image

نوشته شده توسط سمیه عسگری ساعت 04:08 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در سه شنبه 16 مرداد 1386 و ساعت 04:08 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

پنجشنبه 11 مرداد 1386
عشق

این زن را میبینی؟

به سرایت آمدم

برای پاهایم آب نیاوردی

اما این زن پاهایم را با اشک شست

و با موهای خویش خشک کرد

مرا نبوسیدی،

لیکن این زن از بدو ورود

باز نماند از بوسیدن من

سرم را به روغن مسح نکردی،

لیکن او به عطر تدهین کرد پاهای مرا

از این رو به تو میگویم:

گناهان او که بسیار است آمرزیده شد

چرا که بسیار عشق ورزید،

اما او که آمرزش کمتری یافت

کمتر عشق ورزید...

انجیل لوقا،باب 7

نوشته شده توسط سمیه عسگری ساعت 03:08 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

سه شنبه 9 مرداد 1386
خواب شیرین بعد از ظهر

چشمام رو میبندم و سعی میکنم به هیچ چیز فکر نکنم

اما مثل همیشه هر چیزی که در دایره ی ذهنیم وجود داره ،جلوی چشمام رزه میره

از اتفاقات روزمره گرفته تا خاطرات گذشته و التهاب آینده...

پشیمون میشم از اینکه به چیزی فکر نکنم

تصمیم میگیرم یک موضوع خوب پیدا کنم و بهش فکر کنم

تا شاید با آرامش خوابم ببره...

مغزم داره سرچ میکنه.....

آهان...

پیدا شد...

(((((((((تمبک))))))))))))))

تصمیمی که جدیدا به ذهنم رسیده

و به قول مامانم هوس جدیدی که به سرم زده...

شاید هم واقعا هوس باشه ولی دوست دارم تجربه کنم.

فکرم بد جوری مشغول میشه ...

باید برم دنبالش تا تابستون تموم نشده...

باید یه استاد خوب پیدا کنم...

از کجا؟

کی برم بخرم؟

اول بخرم ؟یا اول استادش رو پیدا کنم؟

کلافه میشم

میرم زنگ میزنم به خواهرم

فکر کنم از خواب بیدارش کردم

آخه سر ظهره...

میگم زنگ بزنه و از دوستش تمام این سوال هارو بپرسه

*************************************************

کنار تلفن نشستم و نگاهم میوفته به ساعت تلفن

2 ساعت گذشته!!!!!!!!!!!

آهان....

من قرار بود بخوابم

ولی دیگه خوابم نمیاد...Smiley

نوشته شده توسط سمیه عسگری ساعت 06:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

یکشنبه 7 مرداد 1386

گاهی خنده

گاهی گریه

آخه این چه کاریه...

سلام

این روزها حس خوبی دارم،درست بر عکس چند روز پیش.

همیشه ازفکر اینکه بازیچه ی دست کسی قرار بگیرم رنج میبرم،

همیشه از این هراس دارم که کسی احساسم رو به بازی بگیره،

اما الان از این خوشحالم که بازیچه قرار گرفتم!!

بازیچه ی دست کسی که شاید هر کسی از این موهبت بر خوردار نشه،

یا اگر هم بشه ،متوجه نشه                                                       

حد اقل میدونم اونقدر من رو میبینه که اینجوری بازیم میده...(خدا)

الان دیگه میدونم اگه دری بسته ست ،باید بسته باشه ؛

چون راهم از یک در دیگه ست.

بگذریم...

در روزهای گذشته ساعات خوبی رو گذروندم همراه با دوستانی که در درک الان من دخیل بودند،

بدون اینکه بدونند.

فهمیدم هنوز آدمهایی هستند که سراسر وجودشون لبریز از احساس باشه،

و هنوز هستند کسانی که با دنیا وارد معامله ی کثیف احساس فروشی نشدند،

ونفرت دارم از آدمهایی که برای احساس دیگران پشیزی ارزش قائل نیستند.

خوشحالم...

خیلی خوشحالم...

و برای کسی که من رو به آینده ی بشریت امیدوار کرد آرزوی بهترینها رو میکنم.

الان هم تو فکر تصمیمات جدید هستم

باید یه برنامه ریزیه توپ بکنم.Smiley

-------------------------------------------

تا سلام بعدی...

نوشته شده توسط سمیه عسگری ساعت 09:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در یکشنبه 7 مرداد 1386 و ساعت 09:07 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

یکشنبه 31 تیر 1386

سلام

وقتی قرار باشه بد شانسی بیاری پشت سر هم برات میاد

هیچ رحم و مروتی هم که نداره.

به هر دری که میرسی بسته ست،طوری که انگارقصد باز سدن هم نداره.

روزگار انگار سر جنگ داره.

عیبی نداره ...

نمیدونم چرا همه مطالب وبلاگ پریده

این هم یکی از اون در های بسته!!!

مهم نیست...

وبلاگ رو میشه دوباره باز سازی کرد و مطلب نوشت،

ما که کم نمیاریم...

اما اون چیزی که از دل آدم میپره دیگه هیچ راه چاره ای براش وجود نداره،

نه میشه دوباره باز سازیش کرد ،نه میشه جاش رو با چیز دیگه ای پر کرد.

این هم مهم نیست...

مطالب زیادی نوشته میشن و فراموش میشن...

دل های زیادی شکسته میشن دل های زیادی به دست آورده میشن...

آدمهایی میان و آدمهایی میرن...

اما چیزی که مهمه اینه که:

هیچ چیز مهم نیست...

چون همه چیز میگذرد

پس مهم نیست اگر گاهی دری بسته است

چون:

این نیز میگذرد...

************************

سعی میکنم مطالب وبلاگ رو برگردونم

ولی اگه نشد مشکلی نیست،

چون اصلا مهم نیست.

تا سلام بعدی...

نوشته شده توسط سمیه عسگری ساعت 01:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 30 تیر 1386

بعد از مدت های طولانی

دوباره سلام

نمیدونم چی بگم به همه ی اون عواملی که میخواهند من و تو ما نشویم،

اما خدا را سپاس که دوباره هستیم و مینویسیم،هستید و مینویسید و میخوانیم میخوانید.

عجیب وابستگی دارد این قلم نصفه و نیمه ما و چه سخت گذشت این دوران خاموشی.

در این زمان اتفاقاتی افتاد ...

رفتی بود و آمدی...

ولی هیچ کدام در حد این تیک تیک ساعت عجیب  نبود که قابل باز گو باشد.

این تیک تاک ساعت ما رو به بازیه غریبی گرفته،

تیک تاک:یک روز گذشت...

تیک تاک:یک هفته کذشت...

تیک تاک:یک سال گذشت...

همین دیروز بود که مناجات قبل از امتحانات رو مینوشتم،

ولی حالا دست به دعا برداشتم برای تمام شدن این تابستان داغ و بی رحم که همیشه احساس پوچی رو در من زنده میکنه.

از حس این روزها بگم که کمی سر خوشم از نتیجه ی امتحانات که واقعا ارزش 3 کیلو کاهش وزن رو داشت،

خدا را شکرمیکنم که انگار مناجات من رو گوش داد ولی در قبال 3 کیلوی ناقابل!!!!

امید وارم همه در این روزهای انتقام گیریه خورشید و احتمالا اوقات فراغت بیشتر یه چیزی برای ایجاد احساس خوب در خودشون داشته باشن که لا اقل احساسمون مثل پوستمون مورد حمله و تاخت و تاز عوامل بیرونی قرار نگیره!

امید وارم به همه خوش بگذره...

ما که هستیم و میچرخیم.

تاسلام بعدی...

نوشته شده توسط سمیه عسگری ساعت 11:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در یکشنبه 31 تیر 1386 و ساعت 01:07 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari